سال جدید میلادی

بسم الله الرحمن الرحیم 

 

اولین روز کاری 2026!

به محض این که اومدم سر کار یاد این افتادم که همکار با نامردی منو دور زد و منو تو کارش راه نداد و کارم سخت شد. ولی سال نو شده چرا افکار من نو نشه؟ چه بسیار آدم هایی که توی مسیر زندگیم منو دور زدن و همون رفتار خیرتی در زندگی من بوده. نمونه اش چند سال پیش سر کار تو ایران که اون دختره افاده ایی منو تو تیمش بازی نداد. و من وارد یه تیم دیگه شدم و خیلی زود پروموت شدم. درسته که سابقه کارم خیلی به دردم نخورده تا الان ولی کمترین اثری که داشت نارضایتی شغلی بود که باعث شد راحت تر بتونم دل بکنم از اونجا 

امسال به امید خدا باید تصمیمات جدی ایی بگیرم و مصمم تر باشم. امیدم رو از آدم ها بردارم. خود خدا گفته اگر به کسی غیر من امید داشته باشی امیدت رو قطع میکنم. درسته که خیلی خشمگینم ولی شاید باید یه جوری به خودم میومدم که قوی تر کا رکنم و محکم تر قدم بردارم. شاید همین باعث بشه این سال آخری کلی پیشرفت کنم و رزومه ام رو بهتر کنم. شغل بهتری بگیرم درامد بالاتری داشته باشم. اعتماد به نفسم بهتر بشه و همین تو کارم هم کمکم بکنه. شاید سود این مساله برا من بیشتر از زیانش باشه 

میخواستم هدف گذاریم رو بذارم برا شروع سال 1405

ولی چرا الان هدف گذاری نکنم

اینطوری 2 ماه جلوترم 

باید بیشتر تلاش کنم. با برنامه تر باشم کمتر وقت تلف کنم. نشخوار فکری کمتر بکنم. کمتر خودمو درگیر حاشیه بکنم. بیشتر بخونم و کار کنم. مراقب خرج کردن هام باشم. ناامید نباشم. نترسم و حرکت کنمو اعتماد به نفسم رو تقویت کنم. خودمو با بقیه مقایسه نکنم. سعی کنم آدم بهتری باشم ادم درست تری باشم. ادم منظم تر و منضبط تری باشم. 

شش ماه اول سال رو بذارم روی سفت و سخت جلو بردن درسم و یاد گرفتن های اسکیل های مورد نیاز برا جاب و تقویت بیشتر زبان. شش ماه دوم هم برا ازمون و جاب سرچ و اپلای و جمع  کردن تز ان شالله. 

خدایا کمکم کن همه چی در مسیر درست و به سلامت پیش بره. خدایا ازت سلامتی برا یخودم و خانواده ام میخوام و اینکه ازم دستگیری کنی. همه جا تو اول باش همونطور که همیشه بودی.

 

  • ۰
  • نظرات [ ۰ ]
    • گندم شادونه
    • دوشنبه ۱۶ دی ۰۴

    خدایا به تو سپردم همه چی رو

    خشمگینم و مضطرب

    خدایا خودم و خانواده ام رو به تو میسپرم 

    دیشب به دوستم م خ گفتم من از فحش دادن بدم میاد تو احترام منو حفظ نمیکنی اینطوری

    خوشحالم که اینو گفتم 

    قرار نیس عقاید مزخرفش رو بکنه تو حلق بقیه از جمله من 

    هی حرف میاد تو گلوم هی تو نفه خفه اش میکنم 

    بعدش دلم به شور می افته 

    و حالت تهوع میگیرم 

    بعضی وقتا حس میکنم هیچ کاری از دستم بر نمیاد 

    فالله خیرحافظا و هو ارحم الراحمین 

    هرچی میخوام تمرکز کنم انگار نمیشه 

    حس میکنم از همه ادمای دور و برم بدم میاد. مدام با خودم مرور میکنم حرفا رو. خشمگین میشم و عصبانی 

    سردرد میگیرم 

    بهتره که خودم رو دوست داشته باشم اول از همه 

    اگه خودم رو برا خودم دوس داشته باشم هیچ وقت احساس تنهایی نمیکنم 

    خب بعضیا رو جون به جونشون کنن بی ادبن بی فرهنگن کاریش میشه کرد؟ نه ! تو اخه چرا به خاطر بی شعوری یه عده باید حرص بخوری؟ کارت رو بکن دختر بقیه چیزا رو بسپر به خدا 

  • ۰
  • نظرات [ ۰ ]
    • گندم شادونه
    • يكشنبه ۱۵ دی ۰۴

    افسردگی

    سگ سیاه افسردگی

    به شدت زندگیم رو تحت الشعاع قرار داده 

    تو رو خدا برام دعا کنید 

    حتی انرزی ندارم که تعریف کنم 

  • ۲
  • نظرات [ ۰ ]
    • گندم شادونه
    • سه شنبه ۳ دی ۰۴

    درس اول

    یه هشتگ میخوام بذارم برا خودم به اسم درس های زندگی 

    چیزایی که یاد میگیرم و بهم ثابت میشه رو توش بنویسم 

    این پست میتونه اولیش باشه 

    مخاطبش هم خودمم 

    شاید یکی هم گذرا خوندش و به دردش خورد 

    باقیات الصالحاتی هم میشه:)))

    و اما درس امروز:

    یادت باشه وقتی خیلی کوتاه بیای و خیلی صبوری به خرج بدی و خیلی از خط قرمزهات رو به خاطر آدم ها بذاری کنار 

    این نه تنها خوب نیس 

    بلکه میشه یه خشم فروخورده 

    یه بغض تو گلو 

    یه چیز نهفته در درونت 

    اولش یه گوله برفه 

    کم کم این گوله برف همینطور که از کوه برف و یخ میاد پایین بزرگ و بزرگتر میشه 

    میشه یهو یه بهمن 

    یه چیز بزرگ وحشتناک که هر چی سر راهش هست رو خراب میکنه 

    پس کوتاه اومدن زیاد، بخشیدن زیاد, چشم پوشی زیاد، عقب نشینی زیاد از چیزایی که برات مهم هست اینا هیچ کدوم خوب نیستن 

    ادم اگر میخواد سلامت روان داشته باشه باید احساساتش رو ببینه و نادیده نگیرتشون. 

    منتهی هنر در اینه که چطور و چه زمانی اونا رو بیان کنه که هم منطقی باشه هم مودبانه هم کارساز. و اگر همه این ویژگی ها رو داشت و باز دیگران اهمیت ندادن یا ریکشن منطقی نشون ندادن یا کاری کردن که تو نمیخوا این دیگه تقصیر تو نیس. تقصیر اون آدمه اس 

    و اگر تو باز کوتاه بیای و خودت رو نادیده بگیری همه این خشم ها کم کم تبدیل میشن به کینه و نفرت و اتفاقا اون آدمه دیگه از چشمت میفته

    نه فقط اون ادمه بلکه خودت هم از چشم خودت میفتی . چون احساس میکنی آدم ضعیف و ناتوانی هستی. آدمی هستی که هیچ مرزی نداری هیچ اجترامی برا یخودت قایل نیستی و در نتیجه دیگران هم برات احترام قایل نیستن. 

    پس از این به بعد این موضوع رو آویزه گوشت کن 

    باور کن هیچ کس برات دست نمیزنه هیچ کس به احترامت کلاه از سر برنمیداره هیچ کس تو رو محترم نمیشمره وقتی تو خودت رو فراموش میکنی و مدام دنبال این هستی که دیگران رو راضی نگه داری

  • ۲
  • نظرات [ ۰ ]
    • گندم شادونه
    • چهارشنبه ۲۷ آذر ۰۴

    آشنا

    هر بار که یه چیز جدیدی برای تراپیستم تعریف میکنم کرک و پرش میریزه :)

    امروز مثلا از گذشته ها و از الف براش گفتم 

    نظرش این بود که الف داره همون رفتارهای مارکو رو برا تو تکرار مبکنه 

    تکرار میکرده در واقع!

    جالب بود برام 

    همیشه فکر میکردم تکرار رفتارهای مهربان بوده اما امروز فهمیدم راست میگه بیشتر تکرار رفتارهای مارکو بوده 

    و این فضا برای من آشنا بوده 

    شاید کم کم داره گره هایی که هیچ وقت سراغشون نرفتم برام باز میشه...

  • ۱
  • نظرات [ ۰ ]
    • گندم شادونه
    • شنبه ۲۳ آذر ۰۴

    بعض و دلتنگی

    امروز نزدیکای ساعت 12 که اومدم آفیس وقتی دیدم در بسته اس و چراغا خاموشه و من اولین کسی هستم که درو باز میکنم بغض گلوم رو گرفت و تو چشمام اشک جمع شد 

    نمیدونم چرا انقد آدم احساساتی و نوستالژیک بازی هستم 

    یه حس غریبی داشتم 

    به این فکر میکردم که دیگه من باسابقه ی جمع هستم و باورم نمیشد 

    عمر مثل برق و باد میگذره..

    به این فکر کردم که از کسایی که میشناختم وقتی اومدم دیگه تقریبا هیچ کس اینجا نیس....همکار هم تقریبا آخرین نفری هست توی اون گروه که داره میره 

    چرا دلم تنگ شد چرا مگه من با اینا صنمی (سنم؟!) داشتم ؟! 

    شایدم دلم برا خودم تنگ میشه. دلم برا اون ورژنی از خودم که باهاش اومدم و حالا که این ادما میرن یه یه تیکه از وجودم رو میبرن با خودشون

    یا منو یادم قدیم خودم میندازن که دیگه حالا پوست انداخته و آدم دیگه ایی شده 

    چقد دلم برا افیس قبلیمون تنگ شده... چه دورانی داشتم چه روزهایی رو اونجا شب کردم. خوشحال واردش شدم ولی وقتی میومدم بیرون غمگین بودم 

    امیدوارم اینجا برعکس باشه... وقتی داشتم میومدم دوران غمم بود امیدوارم وقتی میخوام برم دوران شادیم باشه 

     

    پ ن: شاید دلیل وابسته شدنم به آدما هم همینه... هرکدومشون نقطه اتصال خودم به گذشته خودم هستن. چیزایی که دلم نمیخواد رهاشون کنم ولی واقعیت دنیا چیز دیگه اییه. روزی که از این اتاق و این خونه و این شهر و این دانشگاه هم برم مطمنم که خیلی دلتنگش خواهم بود هر چند که شب هایی داشتم که فکر میکردم هرگز صبح نخواهد شد...

     

  • ۲
  • نظرات [ ۰ ]
    • گندم شادونه
    • پنجشنبه ۲۱ آذر ۰۴

    بیم و امید

    باز باید کانفورت زونم رو ترک کنم 

    و برم توی دل ترس هام 

    خدایا کمکم کن 

    همکار اومد گفت که داره میره. نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت.

    حقیقتش این که ناراحتم و تو دلم پر از ترس شد وقتی اینو گفت 

    رها کردن همیشه ترسناکه...

    میدونم که باز باید رها کنم و وایسم روی پاهای خودم. شایدم خیرتی درش نهفته اس. شاید باید این عضله ها رو باید بیشتر تفویت کنم که قطعا توی جاب بعدی به دردم خواهد خورد. الان که دارم مینویسم دستام یخ کرده و شوکه شدم. استرس گرفتم میترسم از این که آیا تنهایی از پسش برمیام یا نه 

    خدایا کمکم کن. هر بار که به کسی برای کاری امید بستم ناامید شدم

    پس بازم به خودت امید میبندم 

    درسته که تازه رابطه ام با همکار خوب شده بود و رفتنش برام ترسناکه 

    ولی به فال نیک میگیرم 

    بیشتر کار میکنم بیشتر وقت میذارم بیشتر تلاش میکنم 

    شاید همین یه سال کلی رزومه ام رو و مهارت هام رو و دانشم رو بیشتر کرد که کلی به دردم خورد در آینده 

    خدایا کمکم کن 

  • ۲
  • نظرات [ ۰ ]
    • گندم شادونه
    • پنجشنبه ۲۱ آذر ۰۴

    # یادآوری 8

    کافیمو ریخته بودم و خورده بودم. همون کافی ایتا.لیاییه که خیلی دوسش داشتم

    بعد میرفتم سر کلاس آنلاین

    کلاس اسپیگینگم تموم میشد

    همزمان سر کار هم بودم منتهی ریموت 

    خوب حرف زده بودم کلاس و کلی تعریف تمجید شنیده بودم از استاد 

    لپ تاب رو باز میکردم و چک میکردم که یهو ایمیلی نیومده باشه که من جواب نداده باشم 

    بعدش میرفتم تو آشپزخونه تمیزم فکر میکردم که ناهار چی بخورم 

    تازه داشت حالم بهتر میشد 

    انگیزه داشت برمیگشت. حال بدیا و وسواس ها داشت کمرنگ میشد 

    وقتی امید پیدا کردم که میشه 

    وقتی حس کردم که تو مسیر هستم 

    وقتی فکر کردم که میتونه که بشه 

    وقتی در حال جنگیدن برای رسیدن به هدفی بودم 

    اون موقع تازه فهمیدم که میشه که خوشحال هم بود 

    نه مارکو آرومم کرد نه الف نه مهربان نه کارم نه پولم هیچ کدوم 

    وصل شدن به خدا و در مسیر بودن 

    مسیری که دوسش داشتم مسیری که به زندگیم معنا میداد 

    فقط اینا حالم رو بهتر کرد 

     

    پ ن 1: بمونه به یادگار بعد از خوندن یه پست وبلاگی که از "فلوکستین" حرف زده بود 

    پ ن 2: گندم تو خیلی برا دراومدن از دست اندازها تلاش کردی. مفت مفت همه چیو نده که بره 

  • ۰
  • نظرات [ ۰ ]
    • گندم شادونه
    • چهارشنبه ۲۰ آذر ۰۴

    خودخواه باش

    خودخواه باش خودخواه باش خودخواه باش 

    این درس امروزم به خودم !

  • ۱
  • نظرات [ ۰ ]
    • گندم شادونه
    • سه شنبه ۱۹ آذر ۰۴

    میشه سوالم رو جواب بدید؟

    بعضی ادما واقعا بی شعورن 

    دختره نالیده از این که که حالش بده و فلان 

    در واقع توهم زده 

    کلی دلداریش دادم 

    بعد پیام اخرم رو سین نکرده به مدت دو روز و نیم! بعدش نوشته حالم خوب نبود خواب بودم الانم اومدم سر کار تو چطوری چه خبر؟

    و منی که تو این 2-3 روز چندبار بهش پیام دادم هم حالش رو پرسیدم هم براش کلیپ و فیلم و اینا فرستادم هم فیلم از خودم که گفته بود از فلان لباست بفرست میخوام ببینم اگه خوبه سفارش بدم و این حرفا 

    اخه یه ادم چقدر میتونه بی شعور باشه

    حداقل یه عذرخواهی بکن 

    من واقعا به چی این رفیقام دل خوش کردم؟ نمیدونم شایدم من زیادی حساسم. تو رو خدا اگر کسی اینجا رو میخونه بیاد بهم بگه من حق دارم ناراحت بشم یا حق ندارم؟ اگر حق ندارم بهم بگید حداقل بفهمم من خیلی نازک نارنجی ام و رفتارم رو اصلاح کنم 

  • ۰
  • نظرات [ ۱ ]
    • گندم شادونه
    • دوشنبه ۱۸ آذر ۰۴
    نیست نشان زندگی تا نرسد نشان تو

    مولوی