۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «#یادآوری» ثبت شده است

#یادآوری4

یک شب ترم اولی که اومده بودم اینجا

آلارم بدی آب و هوا زدن و گفتن که تریجحا توی خونه هاتون بمونید. من از صبحش رفته بودم کتابخونه و طبق روال همیشگیم یه اتاق شخصی گرفته بودم. 

اون روزا اوج دوران کمر دردهام بود و خب حتی نمیتونستم یه بار یک کیلویی رو راحت بلند کنم 

یه کوله چرخ دار از وطن آورده بودم که لپ تاپ و ظرف غذام و بقیه وسایلم رو مینداختم توش 

دسته اش رو تاته میکشیدم بالا و با خودم میکشوندمش این طرف اون طرف

این آخرا دیگه چرخش افتاده بود به صدا کردن از بس برده بودمش تو آب و گل و خاک و اینا 

مسخره ام میکردن یه عده هم وطن. در واقع یه عده نه... یه پسره بود هر بار منو میدید دست مینداخت 

خب یه کم خجالت میکشیدم ولی برام خیلی هم مهم نبود. درواقع خودمو میزدم به اون راه و خودم اصلا در شوخی و خنده رو باز میکردم 

خلاصه اون شب قرار نبود کسی بیرون بمونه. یه مدل تگرگ یخی میزد از اینا که وقتی میخوره تو صورتت انگار یه چیز تیزی فرو میره تو پوستت

یادمه انقد پول نداشتم که حتی برم یه دستکش خوب بخرم. حتی بوت هم نداشتم. با کتونی های ایرانم سر میکردم که این آخرا پاره شد!

حتی یه قهوه که پولش میشد 3 دلار جرات نمیکردم بخرم 

خلاصه اون شب من که از همه جا بی خبر موندم تو کتابخونه. یهو تو کل کتابخونه اعلام کردن که اقا تعطیله پاشید برید خونه هاتون 

یادم نیس که رفتم خونه همون موقع یا باز رفتم یه کنجی رو گیر اوردم که بشینم کارامو تموم کنم 

ولی اینو خوب یادمه که تک و تنها تو اون هوای افتضاح و تو اون تاریکی مسیر 15 دقیقه ایی کتابخونه تا خونه رو توی 40 دقیقه رفتم در حالی که یه دستم به دسته کیفم بود و داشتم میکشوندمش و یه دستم به کلاهم که باد نبره و انقد دستام یخ کرده بود که از شدت سرما به شدت درد میکنه 

اصلا چی شد که اینا رو نوشتم 

کلا میخواستم در مورد یه چیز دیگه بنویسم 

ولی یهو یادم به اون شب افتاد

شاید خواستم به خودم یاداوری کنم که دختر تو خیلی برای زندگیت زحمت کشیدی 

خیلی خدا هوات رو داشته 

به جز خدا و خودت و یکی دو نفر از اعضای نزدیک خانواده ات هیچ کس رو سهیم ندون تو هیچی

اونی که تا اینجا تو رو آورده از اینجا به بعد هم میبره 

 

 

 

 

  • ۳
  • نظرات [ ۱ ]
    • گندم شادونه
    • سه شنبه ۳۰ بهمن ۰۳

    #یادآوری 3

    ساعت از 5 صبح گذشته. اتوبوس وی آی پی مانیتوردار میدون فردوسی رو رد کرده. کل شب رو هم خوابیده ام و هم نخوابیدم. به بدنم کش و قوس میدم. پیام میدم به مارکو و میگم رسیدم. 10 مین دیگه میرسم آرژانتین. به این فکر میکنم که برم زودتر خونه بخوابم. به کارای عقب افتاده ام فکر میکنم. به کلاس زبانم فکر میکنم. به این فکر میکنم که چند تا تی پی او دیگه مونده. به این فکر میکنم که چقدر مقاله نوشتن سخته و چقدر دارم جون میدم برا نوشتن هر یه کلمه اش

    هوا داره کم کم روشن میشه. یهو شاگرد راننده داد میزنه آرژانتین پیاده شید. کسی چیزی جا نذاره...تکرار میکنه این بار بلند تر... کسی چیزی جا نذاره...

    پ ن: دلم تنگ شده 

    پ ن 2: آدم وقتی میمیره هم همینقدر دلش تنگ میشه؟ 

     

  • ۳
  • نظرات [ ۴ ]
    • گندم شادونه
    • شنبه ۱۵ ارديبهشت ۰۳

    #یادآوری 2

    تعطیلاته 

    ساعت از 10 شب گذشته 

    وایسادم منتظر اتوبوس هوا سرده ولی نه خیلی 

    یه سرمای لذتبخش

    خسته ام 

    بند بند وجودم درد میکنه کمرم درد میکنه. نگران اینم که کارم خوب پیش نره. کار ریسرچم 

    به این فکر میکنم که فردا چی بپوشم 

    به خونه فکر میکنم که به هم ریخته اس. ظرف فسنجون دستمه. به این فکر میکنم که برم خونه رو مرتب کنم و فردا غذای مدل دوم رو درست کنم 

    به این فکر میکنم که حتما اون چقدر الان ذوق داره 

    خوابم میاد 

    پ ن : بی تفاوت شدم ولی به این معنی نیست که دوست نداشته باشم دلش برام تنگ شده باشه. اگر میدونست چقدر چیزا عوض شده با کله بر میگشت. اگه میدونست برگشتنش چقد متفاوت با قبل خواهد بود با کله بر میگشت. کاش اینا رو میفمید کاش اینا رو میدونست کاش درک میکرد. کاش کینه و غرورش و لجبازیش یه درجه از عشق و محبت براش کمرنگ تر بود. کاش به حرف دلش گوش میکرد...

     

  • ۲
    • گندم شادونه
    • جمعه ۲۴ فروردين ۰۳

    #یادآوری1

    یه هشنگ میخوام درست کنم برا وبلاگم در مورد لحظاتی که یهویی برام یادآوری میشه 

    یه لحظه خاص یا خاطره خاص که میتونه برای اینجا باشه یا ایران. اغلب ایرانه ولی دلم میخواد یه آرشیوی ازشون داشته باشم. عجیبه که عین یه موجی که میزنه به ساحل و برمیگرده یهو میاد تو مغزم با همون حس و حال. انگار دارم اون لحظه رو الان زندگی میکنم. یه حس عحیبی داره 

    مثلا الان یاد زمستون 1400 افتادم. شبه ساعت یه چیزی بین 7 و 8 شب. هوا سرده. سربالایی ولیعصر رو دارم میام بالا. تمام مغزم پر شده از رویای مهاجرت. اینکه میشه یا نمیشه. استرس دارم. تو راه به مارکو زنگ میزنم. اون موقع هاتهران نبود. بهش زنگ میزنم و حرفای مردک مشاور مهاجرت رو براش میگم. باید به یارو پول میدادم که برام کارای مهاجرت رو انجام بده. دو دل ای دیوونم کرده. زنگ میزنم به مارکو و تمام مسیر رو توی سرما باهاش حرف میزنم. بهم امید میده میگه درست میشه میگه من مطمنم که درست میشه میگه من خیالم راحته دلم قرصه. یه دل میشم و پول رو واریز میکنم.

    میرسم پارک وی 

    نمیدونم چطور خودم رو تا خونه میرسونم 

    دو دوتا چارتا میکنم 

    تمام مسیر رو دودوتا چارتا میکنم 

    یه حسی بین بیم و امید 

    یه حسی شبیه به این حسی که الان دارم 

    چقدر دلم تنگ شده 

    .

    .

    .

    پ ن: کارای مهاجرتم از طریق اون مشاور پیش نرفت. اخرش خودم دست به کار شدم. 

  • ۲
  • نظرات [ ۱ ]
    • گندم شادونه
    • سه شنبه ۸ اسفند ۰۲
    نیست نشان زندگی تا نرسد نشان تو

    مولوی