روزهای سختی رو سپری کردم 

با حال بد جسمی شروع شد و با حال خیلی بد روحی تموم شد ( امیدوارم تموم شده باشه). همین الان که دارم مینویسم پتانسیل اشک ریختن رو دارم و اگه این اتفاق افتاد اصلا جلوی خودم رو نخواهم گرفت!

دوشنبه هفته پیش بود. بعد از ماجراهای عحیب و غریبی که سر همخونه و تولد "ر" داشتیم من بالاخره تولد رو رفتم و نتیجه اش این کرونای کوفتی بود که یک هفته همه زندگیم رو مختل کرد. همخونه چندبار تعارف کرد که چیزی میخوام یا ن ولی قبول نکردم. هیچ کسی هیچ کار خاصی برام نکرد و خب انتظاری هم نداشتم و خودمم نمیخواستم کسی برام کاری بکنه. روزا با حال نظار بلند میشدم برا خودم یه چیزی درست میکردم و تمام مدت بقیه روز رو خواب بودم. 

حتی حوصله ندارم جرییات رو بگم ولی در همین حد بگم که که رفتم اون دنیا و برگشتم!

دیروز یه کم بهتر بودم. از یه طرف تمام کلاس های تی ای ام رو کنسل کرده بودم و استرس داشتم از طرف دیگه کارای ریسرچ خودم مونده بود. حالم خیلی بد بود. به پست داک پیام دادم که ویکند یه میتینگ آنلاین برام بذاره تا کدم رو باهاش چک کنم. دیروز یکی از بدترین روزای تحصیلم از زمان ورودم به اینجا رو تجربه کردم. 

پست داک به شدت تحقیرم کرد و حالم رو گرفت. این اولین باری بود که این اتفاق می افتاد. قبلا هم شده بود که قاطی کنه ولی قاطی کردنش از این بود که خودش هم توی اون مساله خاص مونده بود و نمیتونست کمکی بکنه ولی دیروز به خاطر اشتباهی که من توی کدم انجام داده بودم قاطی کرد. و عین کسی با من برخورد کرد که هیچی حالیش نیست هیچی نمیفهمه به شدت ضعیفه و بک گراند کافی رو نداره. 

این درحالیه که من مطمنم از خیلی از بچه های دیگه ازمایشگاهمون پرتلاش ترم و معمولا ایده های بهتری هم دارم و بهتر از اونا فکر میکنم. 

قیافه اون لحظه اش بعد از این که ازش سوال کردم و با اون حالت مزخرف توی قیافه اش بهم گفت no no no! هیچ وقت از جلوی چشمم نمیره...sadcrying

حق نداشت باهام اینطوری برخورد کنه. من یک هفته کامل مریض بودم و از قبل هم بهش گفته بودم برای قسمت optimization کار خیلی بی تجربه ام و نیاز به کمکش دارم. هر بار به من میگفت اصل داستان پیدا کردن ایده اس و تعریف مساله بقیه اش ساده اس و خودش میتونه برام حل کنه ولی این کار رو نکرد و عملا دوباره توپ رو انداخت توی زمین من و یه مساله نصفه نیمه رو برگردوند سمت خودم و حالا داره بهم میگه حلش کن و تازه کدهامم همه رو توش گند زد رفت. خدایا احساس میکنم هیچی بلد نیستم و توی یه اتاق خیالی ام که پشت در اتاق یه عالمه ادم منتظرن که براشون نتیجه رو ببرم و من دست خالی و تنها و کار نابلد ...

دارم به این فکر میکنم که که این کار که تموم بشه دیگه باهاش همکاری نکنم و نذارم توی کارم هم دخالت بکنه. چه کنم که اعتماد به نفس ندارم و استادم هم خودش به شخصه کمکی بهم نمیکنه ( وقت نداره). دلم میخواد گریه کنم. دلم برای ایران و خانواده ام تنگ شده ( اشکا سرازیر شدنsmiley). دلم برای روال و روتین ایرانم تنگ شده. زندگی مستقل خونه ی تکی ماشین کار safe و پردرامد و نرمال. برای حال دل خرابم البته که تنگ نشده. برای وسواس فکری شدید و دکتر رفتن های همیشگیم و  پنیک اتک ها هم هرگز...

ولی اگر قرار باشه اینچا هم اون حالت های روحی خراب رو داشته باشم که دیگه مهاجرت چه گلی به سرم زده؟!

حالت تهوع کرونا هنوز باهام هست. از حالت تهوع میترسم. برام همیشه یکی از بدترین حس های دنیاس. هر وقت اینطوری میشم دست و پام رو گم میکنم. شاید بر میگرده به پنیک اتک هام. موقع هایی که بهم حمله پنیک دست میده یکی از بارزترین مشخصاتش برام همین حالت تهوعه. برا همینه که هر بار اینطوری میشم باز میترسم از این که مبادا پنیک اتک باشه...ولی یادمه اون سری هم که کرونا گرفتم تا چند روز حتی بعد بهبودی هم این حالت رو داشتم. حتی یادمه "مهربان" برام قرص خرید و با اون یه کم بهتر شدم

بازم قیافه این لعنتی اومد جلوی چشمم. به شدت احساس تنهایی و ناکافی بودن و ضعف میکنم. دستام یخ زده و حس میکنم بدترین حال دنیا رو دارم. خدایا من اینجا این سر کره زمین جز تو هیچ کسی رو ندارم. خودت بی کسی و تنهایی و بی اعتماد به نفسی من رو میبینی. خودن درهای بسته جلوی روم رو میبینی خودت تن ضعیف و خسته ام رو میبینی. خودت کمکم کن بازم مثل همیشه دستم رو بگیر و بلندم کن...الهی آمین.