یک شب ترم اولی که اومده بودم اینجا
آلارم بدی آب و هوا زدن و گفتن که تریجحا توی خونه هاتون بمونید. من از صبحش رفته بودم کتابخونه و طبق روال همیشگیم یه اتاق شخصی گرفته بودم.
اون روزا اوج دوران کمر دردهام بود و خب حتی نمیتونستم یه بار یک کیلویی رو راحت بلند کنم
یه کوله چرخ دار از وطن آورده بودم که لپ تاپ و ظرف غذام و بقیه وسایلم رو مینداختم توش
دسته اش رو تاته میکشیدم بالا و با خودم میکشوندمش این طرف اون طرف
این آخرا دیگه چرخش افتاده بود به صدا کردن از بس برده بودمش تو آب و گل و خاک و اینا
مسخره ام میکردن یه عده هم وطن. در واقع یه عده نه... یه پسره بود هر بار منو میدید دست مینداخت
خب یه کم خجالت میکشیدم ولی برام خیلی هم مهم نبود. درواقع خودمو میزدم به اون راه و خودم اصلا در شوخی و خنده رو باز میکردم
خلاصه اون شب قرار نبود کسی بیرون بمونه. یه مدل تگرگ یخی میزد از اینا که وقتی میخوره تو صورتت انگار یه چیز تیزی فرو میره تو پوستت
یادمه انقد پول نداشتم که حتی برم یه دستکش خوب بخرم. حتی بوت هم نداشتم. با کتونی های ایرانم سر میکردم که این آخرا پاره شد!
حتی یه قهوه که پولش میشد 3 دلار جرات نمیکردم بخرم
خلاصه اون شب من که از همه جا بی خبر موندم تو کتابخونه. یهو تو کل کتابخونه اعلام کردن که اقا تعطیله پاشید برید خونه هاتون
یادم نیس که رفتم خونه همون موقع یا باز رفتم یه کنجی رو گیر اوردم که بشینم کارامو تموم کنم
ولی اینو خوب یادمه که تک و تنها تو اون هوای افتضاح و تو اون تاریکی مسیر 15 دقیقه ایی کتابخونه تا خونه رو توی 40 دقیقه رفتم در حالی که یه دستم به دسته کیفم بود و داشتم میکشوندمش و یه دستم به کلاهم که باد نبره و انقد دستام یخ کرده بود که از شدت سرما به شدت درد میکنه
اصلا چی شد که اینا رو نوشتم
کلا میخواستم در مورد یه چیز دیگه بنویسم
ولی یهو یادم به اون شب افتاد
شاید خواستم به خودم یاداوری کنم که دختر تو خیلی برای زندگیت زحمت کشیدی
خیلی خدا هوات رو داشته
به جز خدا و خودت و یکی دو نفر از اعضای نزدیک خانواده ات هیچ کس رو سهیم ندون تو هیچی
اونی که تا اینجا تو رو آورده از اینجا به بعد هم میبره