۱۴ مطلب در آذر ۱۴۰۴ ثبت شده است

تا خدا هست به خلقم چه نیاز است

مهربان یه ضرب المثل ( شایدم اصطلاح) بامزه داره که میگه: بیل به کمرم که نخورده 

حالا حکایت منه 

درسته که درد فیزیکی دارم ولی بیل که به کمرم نخورده. منظور اینه که میتونم از پس احتیاجات و زندگی خودم بربیام

بیل که به کمرم نخورده که برا کار پیدا کردن و پول داشتن و اجاره دادن و اقامت و درس و هزارتا چیز دیگه محتاج یه سری آدما باشم 

که تازه منت هم سرم بذارن 

مگه کی تا الان زندگی منو هندل کرده؟ مگه غیر این بوده که خدا کمک کرده و دستم رو گذاشتم همیشه رو زانوی خودم؟ ایرانش هم همین بودم. کی برام کار پیدا کرد؟ کی تو کار پیشرفتم داد؟ کی نون منو میداد؟ کی منو اورد اینجا؟ مگه کسی غیر خدا و خودم بعدشم خودم بودیم 

الانم چشمم کور دنده ام نرم دستم رو میگیرم روی زانوی خودم با حول و قوه الهی بلند میشم کارمیکنم زخمت میکشم خودم رو میندازم تو چالش ها ولی دستم رو جلو کسی دراز نمیکنم 

چشم امید نمیبندم به کسی 

نگاهم رو نمیندازم به کسی 

مگه غیر این بوده که تا بوده و بوده همیشه زندگیم همینطوری بوده 

اگه بیشتر کار کنم اگر بیشتر تلاش کنم دیسیپلین داشته باشم کمتر خرج کنم بیشتر زحمت بکشم نمیمیرم. هیشکی با کار زیاد نمرده 

خدایا خودت یه کاری کن یه کار خوب غیر از اینی که الان دارم پیدا کنم یه درامدی داشته باشم کمکم کنه یه مقدار سیو کنم تا قبل فارغ التحصیلی 

خدایا منو نیازمند هیچ بنی بشری نکن 

امین 

  • ۳
  • نظرات [ ۱ ]
    • گندم شادونه
    • سه شنبه ۱۲ آذر ۰۴

    تا یار که را خواهد و میلش به که باشد

    و در نهایت آنچه که خدا بخواد اتفاق می افته

     

    پ ن: خدایا بهترین رو برام بخواهheart

    پ ن2: عنوان، شعری از دولتشاه و خطاب به خداست. 

  • ۳
  • نظرات [ ۰ ]
    • گندم شادونه
    • دوشنبه ۱۱ آذر ۰۴

    درد دلم با خدا

    خدایا خودت میدونی که تو چه شرایطی هستم 

    ناشکری نباشه فقط دارم باهات درد دل میکنم وگرنه که مهر تو به من همیشه بیش از این حرفا بوده و هست و خواهد بود 

    ازت بابت همه چی ممنونم. شکرت...

    اما گاهی حس میکنم از دست خودم خسته ام. کلافه ام ... یه جورایی حالم از خودم به هم میخوره 

    نگرانی ها ولم نمیکنن. دایم از این نگرانی میپرم روی یه نگرانی دیگه. حتی چیزایی که یه زمانی هیچ وقت برام دغدغه نبودن الان برام مساله شدن. نمیدونم خودم اورتینک میکنم یا خاصیت بالا رفتن سنه یا دنیا داره به این سمت پیش میره یا چی 

    همیشه نگران اشتباهاتمم. اشتباهاتی که در لحظه میکنم و بابتش همیشه خودم رو سرزنش میکنم. خسته شدم از این که مدام دارم اشتباه میکنم و از اون بدتر مدام خودم رو میزنم 

    نمیدونم چرا فکر میکردم دختر قوی ایی هستم ولی وقتی سختی ها زیاد شد فهمیدم نه تنها قوی نیستم بلکه ضعیف ترین عالم هم هستم 

    دست به کارا و رفتارهایی میزنم که نمیدونم ریشه در چی دارن 

    شاید ته دلم و ته وجودم از شرایط راضی نیس که انقد همه چی رو پس میزنه 

    اگر اینطوره پس چرا حاضر به تغییر نیستم چرا هر وقت حرف تغییر میشه دست و دلم میلرزه. پنیک میشم 

    ناتوان میشم ناامید میشم؟

    احساس میکنم خیلی بد بزرگ شدم 

    راستش خانواده ام رو مقصر میدونم 

    ولی چه میشه کرد

    احساس میکنم اونطور که قبلا از زندگی لذت میبردم الان نمیبرم. قبلا میبردم؟ نمیدونم 

    خدایا خودت میدونی تو دلم چی میگذره خودت بهترین ها رو نصیبم کن. حتی اگر اونقدری که باید و شاید دختر خوبی برات نبودم broken heart 

     

    پ ن 1: با اینکه خیلی ناراحت بودم و دلم داشت از غصه میترکید به مارکو زنگ نزدم و هیچی نگفتم. خب این خودش یه جور پیشرفته مگه نه؟ 

    پ ن2: گندم ازت خواهش میکنم این چند روز باقی مونده تا اخر ماه رو طاقت بیار. همش 5 روز مونده بخدا هیچ اتفاقی نمیفته اگر زبون به دهن بگیری و با آدما دعوا راه نندازی.

     

  • ۱
  • نظرات [ ۰ ]
    • گندم شادونه
    • سه شنبه ۵ آذر ۰۴

    خودم رو در آغوش میگیرم

    وقتایی که تلنگرهایی بهم زده میشه که نیازه که بیشتر از خودم مراقبت کنم اولین چیزی که به ذهنم میرسه اینه که چه اهمیتی داره که کی چی فکر میکنه یا عمل میکنه. مهم منم و من فقط یه وظیفه دارم تو زندگیم اونم مراقبت از خودمه 

    واقعا چرا باید روزها نگران باشم از عکس العمل ادم ها و اینکه مبادا کاری کرده باشم یا کاری بکنم که فلانی ناراحت بشه یا نشه یا هر چیزی

    چه اهمیتی داره خواسته اون آدم وقتی من خودم نمیتونم و نمیخوام خواسته خودم رو براورده کنم 

    چرا باید همیشه پشت خواسته ادم های دیگه قایم بشم؟ برا این که دوستم داشته باشن؟! برا اینکه رهام نکنن؟!!!

    گور بابای اون رفیق نارفیقی که به مرزهای من احترام نمیذاره منو کم میبینه منو قضاوت میکنه منو فقط برای خواسته های خودش میخواد منو فقط برای منافع خودش میخواد 

    اینجور وقت ها دلم برا خودم میسوزه که چه بلاهایی که سر خودم نیاوردم فقط و فقط برا اینکه برا خودم احترام قایل نبودم 

    دیروز به تراپیسته گفتم این که میفهمم یه سری کارام نتیجه زخم هایی هست که خوردم یه کم ارومم میکنه و باعث میشه کمتر خودم رو بزنم 

    واقعا از ته قلبم دیگه دلم نمیخواد و نمیتونم بپذیرم که انقدر خودم رو بابت هر چیزی تحت فشار بذارم 

    من خیلی گناه داشتم 

    من خیلی گناه دارم...

     

  • ۲
  • نظرات [ ۰ ]
    • گندم شادونه
    • دوشنبه ۴ آذر ۰۴
    نیست نشان زندگی تا نرسد نشان تو

    مولوی