به شدت نیاز دارم بنویسم که مغزم تخلیه بشه
احساس میکنم هجوم افکار نمیذاره درست تمرکز کنم
برام عجیبه چیزی که به خاطرش یه مدت صبحا با ذوق و شوق بیدار میشدم و بهم انگیزه زندگی داده بود الان انقد نسبت بهش بی تفاوتم و حتی گاهی برام خسته کننده حرص دربیار و رو اعصاب باشه
چیزی که برای رسیدن بهش این همه تلاش کردم
چیزی که اصلا خودم رفتم دنبالش
یادمه روزی که فهمیدم اوکی شده تو خیابون عین یه دختر بچه شاد 4 -5 ساله ازدر و دیوار و درختا بالا میرفتم و شادی کنان بپر بپر میکردم
ولی الان؟!...
گاهی حس میکنم من به شدت آسیب های روانی ایی داشتم و دارم که با وجود این که در بیرون خیلی از نطر روحی روانی سالم و نایس و کول و جنتلومن! ... به نظر میرسم ولی در درون پرم از مسایلی که شاید باید تا الان حل میشدن
البته وقتی به ادما نزدیک تر میشم گاهی حسم میگه که نه بابا تازه من خیلی روان سالم تر و ادم نرمال تری نسبت به بقیه هستم و خیلی چیزایی که توی خودم حس میکنم و فکر میکنم مشکله در واقع طبیعت نرمال زندگیه آدمیزاده
نمیدونم به شدت گیچ شدم
شاید بد نباشه باز برم سراغ تراپی
سرم درد میکنه و به این 4 کیلو وزنی که چند ماهه درگیر کم کردنش هستم و نشده فکر میکنم
به مارکو فکر میکنم که حس میکنم داره زیادی بهم فشار میاره و دلم نمیخواد دیگه وارد جزییات مسایل زندگیم بکنمش. به این که بعد از سال ها مقاومت احساس میکنم دارم کاری رو به خاطر دل اون انجام میدم در حالی که از درون راضی نیستم. حداقل میتونم بگم الان آماده اش نیستم
از طرفی از "دوست" یاد گرفتم که دیگه اصلا و ابدا دغدغه ها و مسایل و فکرای ناراحت کننده و اینا رو با خانواده شیر نکنم.
نمیدونم توی دو راهی بدی هستم
به سوتی هایی که توی پیست اسکی و موقع تیوب سواری جلوی دوست دادم فکر میکنم
به این فکر میکنم که کدها جلو نرفته و هنوز اندر خم یه کوچه ام
به الف فکر میکنم و به پیامش که مدام مینالید از شرایط و میگفت که دعام کن و منی که هنوز نمیدونم با خودم چند چندم
به مسایل خانواده ام و این که من همیشه نگرانم
به مسایل مالی فکر میکنم
و به خیلی چیزای دیگه
خدایا خودت برام همه رو حل کنه من خیلی ناتوانم...