خدایا مرسی که هستی همیشه بمون برام

نشستم روی کاناپه و دارم ادیت های اخر رو انجام میدم که مقاله رو ان شالله بفرستم برای استادا. این مقاله هم تاریخی شده. فک کن سال ۹۷ ایده اش پیاده شد و شد پایان نامه. سال ۹۹ نوشته شد و فریتاده شد برای استادا و حالا ۱۴۰۰ داره ادیت دوم میشه!

بازم شکر...

هر چیزی توی زندگی برا ادم درسهایی داره. سخت یهای این یک سال و اندی بهم یاد داد یه کم با خودم مهربونتر باشم. بهم یاد داد خودم رو ببخشم. بهم یاد داد باید از تک تک لحظه های زندگی استفاده کرد. خدایا مرسی که همیشه کنارم بودی و دستای پر مهرت تو بدترین شرایط به دادم رسید و منو از منجلاب کشید بیرون. هنوز خیلی بهت احتیاج دارم. تازه فهمیدم که هیچی نیستم. هیچ قدرتی ندارم. همه چی وقتی اتفاق می افته که تو بخوای...

دیگه مهم نیست که همکلاسی سابق اون دختر ماتمزده غرغرو افسرده آب زیرکاه ریز ریز کاراش رو کرد و به رویاهاش رسید و دست منو گذاشت تو پوست گردو. دیگه مهم نیست ۱ سال و نیمم با افکار منفی و اتلاف وقت هدر رفت. دیگه مهم نیست که تا این سن خیلی رویاها داشتم و هنوز بهشون نرسیدم. هیچ کدوم از اینا دیگه مهم نیست. 

مهم اینه که شکرگزار داشته ای الانم هستم. مهم اینه که رفیق چندین و چندساله ی گمشده ام رو پیدا کردم. خدا رو پیدا کردم. مهربونترین عالم. قدرتمندترین عالم...حالا دیگه احساس بی پناهی نمیکنم و پیدا کردم رفیقم از هر چیزی برام ارزشمندتره...خدایا شکرت.

  • ۱
  • نظرات [ ۰ ]
    • گندم شادونه
    • چهارشنبه ۱۶ تیر ۰۰

    حس حقارت

    حالم خوش نیست 

    چه اصراریه که اینجا وانمود کنم حالم خوبه؟؟ نه خوب نیستم. امروز خواستم با انرژی بشینم سر کارام. حتی با این وضعیت معده دردناکم قهوه هم خوردم ولی بازم روز از نو روزی از نو. یک ساعت اولش خوب بود یعد شروع شد چک کردن های الکی تو این سوشیال مدیای لعنتی. بعدشم دیدن بلیط پرواز خام اعتماد به سقف به مرکز امریکای شمالی. 

    احساس مرگ دارم. پر از حسرتم. میدونم اگر قدر داشته هام رو ندونم زندگی مسیری رو برام به وجود میاره که بفهمم قبلا چقدر وضعیتم خوب بوده. ناشکری نمیکنم از دست خودم ناراحتم. از خودم عصبانی ام. احساس عقب موندن از هم دوره ای ها و هم کلاسی ها و حتی همکارا. خیلی حس بدیه. ادم رو نابود میکنه. 

    خدایا خودت کمکم کن 

    من خیلی ضعیفم 

    خیلی

  • ۰
  • نظرات [ ۴ ]
    • گندم شادونه
    • يكشنبه ۱۹ ارديبهشت ۰۰

    ۴۸ دقیقه بعد از بامداد

    به نام خدای مهربونم

     ساعت از نیمه شب گذشته. خدا رو شکر میکنم که بالاخره یه دستی به سر و گوش این خونه آشفته کشیدم. حالا این منم لپ تاپ به دست منتظر دم کشیدن بابونه بلکه این معده سرکش آروم بگیره و این جسم خسته به خواب بره...

    چیزی قریب به ۴ سال میگذره از روی که تصمیم گرفتم آینده دیگه ای برای خودم رقم بزنم. و چقدر بالا و پایین ها بود که هنوز بعد از ۴ سال حتی نتونستم قدم اول رو بردارم. 

    من خودم رو بخشیده ام. خودم رو به خاطر تصمیمات اشتباهم به خاطر راه های اشتباهی که رفتم و راه های درستی که باید میرفتم و نرفتم خودم رو بخشیدم. به خاطر تمام ضجرهایی که به خودم دادم به خاطر تمام ملامت ها و سرزنش هایی که به حق یا ناحق در حق خودم کردم خودم رو بخشیدم. 

    احساس میکنم این همه خشمی که نسبت به خودم دارم هر روز تن و روح بیچاره ام رو زخمی میکنه. اخر شب من میمونم و یه جسم خونین و یه روح خسته که پرت میشه توی تختخواب و به این فکر میکنه که چطور فکر نکنه تا خوابش ببره... دلم میخواد بخوابم. بخوابم که این جهان رو درک نکنم. خلسه قبل خواب رو دوست دارم. چون یادم میره که چی تو فکرم گذشته...

    دلم برای خودم میسوزه. دختر تو کی اینقدر سختگیر شدی که اینطوری بیفتی به جون خودت؟؟ هیچ دقت کردی چند ساله که داری خودت رو اینطور آزار میدی؟؟؟

    چقدر این کیسه آبگرم ادم رو اروم میکنه. مخصوصا که موهای خیست رو پیچیده باشی لای حوله و آب سر چک چک بریزه روی گردن یخ کرده دردناکت. 

    خدایا متاسفم

    منو ببخش

    متشکرم

    دوست دارم. 

  • ۱
  • نظرات [ ۱ ]
    • گندم شادونه
    • سه شنبه ۷ ارديبهشت ۰۰
    نیست نشان زندگی تا نرسد نشان تو

    مولوی