- گندم شادونه
- سه شنبه ۳۰ بهمن ۰۳
یک شب ترم اولی که اومده بودم اینجا
آلارم بدی آب و هوا زدن و گفتن که تریجحا توی خونه هاتون بمونید. من از صبحش رفته بودم کتابخونه و طبق روال همیشگیم یه اتاق شخصی گرفته بودم.
اون روزا اوج دوران کمر دردهام بود و خب حتی نمیتونستم یه بار یک کیلویی رو راحت بلند کنم
یه کوله چرخ دار از وطن آورده بودم که لپ تاپ و ظرف غذام و بقیه وسایلم رو مینداختم توش
دسته اش رو تاته میکشیدم بالا و با خودم میکشوندمش این طرف اون طرف
این آخرا دیگه چرخش افتاده بود به صدا کردن از بس برده بودمش تو آب و گل و خاک و اینا
مسخره ام میکردن یه عده هم وطن. در واقع یه عده نه... یه پسره بود هر بار منو میدید دست مینداخت
خب یه کم خجالت میکشیدم ولی برام خیلی هم مهم نبود. درواقع خودمو میزدم به اون راه و خودم اصلا در شوخی و خنده رو باز میکردم
خلاصه اون شب قرار نبود کسی بیرون بمونه. یه مدل تگرگ یخی میزد از اینا که وقتی میخوره تو صورتت انگار یه چیز تیزی فرو میره تو پوستت
یادمه انقد پول نداشتم که حتی برم یه دستکش خوب بخرم. حتی بوت هم نداشتم. با کتونی های ایرانم سر میکردم که این آخرا پاره شد!
حتی یه قهوه که پولش میشد 3 دلار جرات نمیکردم بخرم
خلاصه اون شب من که از همه جا بی خبر موندم تو کتابخونه. یهو تو کل کتابخونه اعلام کردن که اقا تعطیله پاشید برید خونه هاتون
یادم نیس که رفتم خونه همون موقع یا باز رفتم یه کنجی رو گیر اوردم که بشینم کارامو تموم کنم
ولی اینو خوب یادمه که تک و تنها تو اون هوای افتضاح و تو اون تاریکی مسیر 15 دقیقه ایی کتابخونه تا خونه رو توی 40 دقیقه رفتم در حالی که یه دستم به دسته کیفم بود و داشتم میکشوندمش و یه دستم به کلاهم که باد نبره و انقد دستام یخ کرده بود که از شدت سرما به شدت درد میکنه
اصلا چی شد که اینا رو نوشتم
کلا میخواستم در مورد یه چیز دیگه بنویسم
ولی یهو یادم به اون شب افتاد
شاید خواستم به خودم یاداوری کنم که دختر تو خیلی برای زندگیت زحمت کشیدی
خیلی خدا هوات رو داشته
به جز خدا و خودت و یکی دو نفر از اعضای نزدیک خانواده ات هیچ کس رو سهیم ندون تو هیچی
اونی که تا اینجا تو رو آورده از اینجا به بعد هم میبره
به شدت نیاز دارم بنویسم که مغزم تخلیه بشه
احساس میکنم هجوم افکار نمیذاره درست تمرکز کنم
برام عجیبه چیزی که به خاطرش یه مدت صبحا با ذوق و شوق بیدار میشدم و بهم انگیزه زندگی داده بود الان انقد نسبت بهش بی تفاوتم و حتی گاهی برام خسته کننده حرص دربیار و رو اعصاب باشه
چیزی که برای رسیدن بهش این همه تلاش کردم
چیزی که اصلا خودم رفتم دنبالش
یادمه روزی که فهمیدم اوکی شده تو خیابون عین یه دختر بچه شاد 4 -5 ساله ازدر و دیوار و درختا بالا میرفتم و شادی کنان بپر بپر میکردم
ولی الان؟!...
گاهی حس میکنم من به شدت آسیب های روانی ایی داشتم و دارم که با وجود این که در بیرون خیلی از نطر روحی روانی سالم و نایس و کول و جنتلومن! ... به نظر میرسم ولی در درون پرم از مسایلی که شاید باید تا الان حل میشدن
البته وقتی به ادما نزدیک تر میشم گاهی حسم میگه که نه بابا تازه من خیلی روان سالم تر و ادم نرمال تری نسبت به بقیه هستم و خیلی چیزایی که توی خودم حس میکنم و فکر میکنم مشکله در واقع طبیعت نرمال زندگیه آدمیزاده
نمیدونم به شدت گیچ شدم
شاید بد نباشه باز برم سراغ تراپی
سرم درد میکنه و به این 4 کیلو وزنی که چند ماهه درگیر کم کردنش هستم و نشده فکر میکنم
به مارکو فکر میکنم که حس میکنم داره زیادی بهم فشار میاره و دلم نمیخواد دیگه وارد جزییات مسایل زندگیم بکنمش. به این که بعد از سال ها مقاومت احساس میکنم دارم کاری رو به خاطر دل اون انجام میدم در حالی که از درون راضی نیستم. حداقل میتونم بگم الان آماده اش نیستم
از طرفی از "دوست" یاد گرفتم که دیگه اصلا و ابدا دغدغه ها و مسایل و فکرای ناراحت کننده و اینا رو با خانواده شیر نکنم.
نمیدونم توی دو راهی بدی هستم
به سوتی هایی که توی پیست اسکی و موقع تیوب سواری جلوی دوست دادم فکر میکنم
به این فکر میکنم که کدها جلو نرفته و هنوز اندر خم یه کوچه ام
به الف فکر میکنم و به پیامش که مدام مینالید از شرایط و میگفت که دعام کن و منی که هنوز نمیدونم با خودم چند چندم
به مسایل خانواده ام و این که من همیشه نگرانم
به مسایل مالی فکر میکنم
و به خیلی چیزای دیگه
خدایا خودت برام همه رو حل کنه من خیلی ناتوانم...
وای خودا حس میکنم بوی بد دهن این پسره همکلاسی سابق تا اعماق مغزم نفوذ کرده
اخه چرا صیحونه نمیخوری؟! حس میکنم از 6 شب که شام میخوره تا 12-1 ظهر روز بعدش معده اش خالیه. به خاطر نوع خاص غذایی که میخوره هم همیشه این بو یه مقدار متفاوته و انقد برا من رنچ آور و ضجرکشه که تمام اشتهام رو تا چند ساعت از دست میدم
بگذریم
همین الان که داشتم مینوشتم دوتا از هم لبی ها ( یکیشون همونه که خیلی اذیتم کرد و من اینجا بهش میگم همکار) داشتن با هم تو راهرو حرف میزدن و من پاشدم جلو جشمشون در اتاقم رو بستم چون صداشون رو مخم بود. و لذت بردم از این کار!
و همچنین لذت بردم از این که همین یکی دو ساعت پیش جلو در اتاق منتظرم بود تا بریم باهم تو اتاق اون یکی همکار و من از اتاق اومدم بیرون و حتی نگاهش هم نکردم و صاف رفتم اتاق بغلی و اون اومد دنبالم
و باز لذت بردم از این که بسته گزی که براش سوغاتی اورده بودم رو بهش ندادم و بازش کردم و تعارف کردم به بچه هایی که میومدن تو اتاقم تا بعد این مدتی که همدیگه رو ندیدیم یه دیداری تازه کنیم
حس میکنم سلول هام دارن شادی میکنن
یه شادی کوچیک اما از ته دل
خودخواه نیستم. نامرد هم نیستم. بدجنس هم نیستم. ولی آبروریزی که اون روز کرد رو هیچ وقت یادم نمیره. تمام تلاشم اینه که باهاش روبرو نشم و باهاش حرف نزنم
بازم بگذریم
سوغاتی ایی که اورده بودم رو دادم به استاد امروز. قرار بود زودتر بهش بدم چند باری هم بردم دم دفترش و نبود. تا اینکه امروز که اومده بود افیس بعد این که خفتم کرد و همون حرف های تکراری رو زد بهش دادم. راستش ذوق کرد و خوشش اومد اما بهم گفت دیگه نیار و این اولین و اخرین بارت باشه!
قبلا کلی از بقیه سوال کرده بودم که آیا این کار مرسوم هست یا نه و کلی سرچ کرده بودم که ایا این تو فرهنگ اینا هست یا نه و همه میگفتن که اره و خوششون میاد و اینا. و خب من اصلا فکر نمیکردم همچین چیزی بهم بگه و یه مقدار بهم برخورد. بعد که داشت میرفت هم باز اومد دم در اتاقم و ازم تشکر کرد
حتی اگر بهم بربخوره بازم ازش ناراحت خیلی نمیشم. با این که چند بار هم منو مورد عنایت قرار داده ( خیلی شدید نبوده ) ولی بازم حس میکنم که دوسش دارم و واقعا بهش دید استاد شاگردی دارم که ازش چیزی یاد میگیرم. البته درسی و تخصصی نه چون خیلی خودش رو درگیر جزییات اصلا نمیکنه. بیشتر درس زندگی میده:))) و معمولا تایم زیادی از جلسه های هفتگیمون رو داره حرف های متفرقه میگه و خب من حس میکنم شاگرد خلف استاد پیر دانای کل هستم که باید تک به تک حرف هاش رو تو مغزم ته نشین کنم و عملی کنم. البته بگذریم از اینکه خیلی وقتا هم تو دلم میگم وای چقد حرف میزنه و حرفاش همش تکراریه و ...
ولی دوسش دارم
امروزم طبق معمول دیر اومدم. خیلی دلم میخواست یه روتین خوب داشتم که مثلا صبح زود میومدم لب بعد بعد از ظهر میرفتم جیم یا استخر بعد زود برمیگشتم خونه و شب به غذا درست کردن و فیلم دیدن و کارای شخصی و خونه میگذشت. حتی سلف دولوپمنت. مثلا حس میکنم خیلی از کلمه های انگلیسی از ذهنم رفته و یه وقت هایی برا حرف زدن وکب کم میارم. دوس داشتم یه برنامه بریزم شروع کنم به زبان خوندن. تقویتش کنم.و یا مثلا یکی دوتا کورس هس که خیلی دوس دارم ریویو کنم چون واقعا به کارم میان. یا مثلا اسکیل هایی که برا جاب نیاز دارم رو کار کنم. مخصوصا الان که با این اتفاقات اخیر خیلی نگرانم بابت آینده و جاب و اینا ( خدا بخیر کنه)
کاش بتونم ساعت خوابم رو تنظیم کنم.
یه کلاس سلف لاو ثبت نام کردم. به این امید که دانشگاه هزینه ش رو بده
بازم بگذریم
در راستای انتقام جویی های اخیرم برای "نون" هم هیچی نیاوردم. و خیلی خوشحالم بابت این موضوع. آدم به شدن منفعت طلبی هست و هر جایی به نفعش باشه این همونجاست. واقعا یه کارایی میکنه که ازش سر در نمیارم. مثلا قراره خونه اش رو عوض کنه و یه خونه خوب پیدا کرده و دنبال همخونه میگشت و من دیدم که تو گروه پیام گذاشته و دنبال همخونه اس.
چند شب پیش که بعد 1-2 ماه بهش زنگ زدم داستان خونه رو برام تعریف کرد و فقط در همین حد گفت که باید خونه اش رو عوض کنه و بهم گفت دنبال خونه ام و ناله کرد!!! و خیلی برام عجیب بود که خوب چرا داستان پیدا کردن خونه اش رو از من مخفی میکنه؟! من که نمیخوام همخونه اش بشم یا دنبال خونه نیستم یا هر چیزی. هرچند من اصلا توقع ندارم دیتیل کارش رو با من شیر کنه ولی خب حداقل ناله هم نکنه. واقعا بعضیا چرا جس میکنن ذهن آدم های دیگه سطل آشغال افکار و نگرانی های اوناس؟ حالا مثلا اگر سوشیال مدیا بود و اون شیر میکرد خب من میتونستم بگم اوکی بقیه میتونن نبینن نخونن یا انفالو کنن یا هر چی. ولی وقتی به بهانه دلتنگی و این داستانا با یکی حرف میزنی و به ظاهر کلی قوربون صدقه و فلان و شروع میکنی درد دل کردن خب حداقل قاطیش دروغ نیار که طرف احساس نکنه تو احمق فرضش کردی
دیگه همینا
برم که شب تی ای ام تا بوق سگ و باید پرزنتیشن بدم و هیچی هم بلد نیستم
داشتم به این فکر میکردم که چقدر از این پسره همکار بدم میاد و اون لحظات بحثمون برام یادآوری شد و اینکه از اون روز به بعد یک کلمه باهاش حرف نزدم و اونم اصلا حرف نزده. البته باهم دیگه اصلا چشم تو چشم نشدیم و یه جورایی فراری هستم ازش. داشتم به همینا فکر میکردم و با وجود تنفری که ازش دارم همچنان ناراحت بودم که توی این استپی که گیر کردم اگر کمک اون بود شاید اوضاع بهتر بود ( مطمنم که این فکرم غلطه چون حتی توی کار پیپر قبلیم و امتحانم و اینا شاید فقط 10 درصد کارم ناشی از کمک اون بود). ولی خب به هر حال داشتم اورتینک میکردم که اگر نتونم چی و الان دیگه کمکی هم از این ندارم و از این حرفا
بعد اومدم وبلاگ و دیدم یکی برام کامنت خصوصی گذاشته که نمیدونم کیه
ولی حس میکنم خدا جوابم رو داد
برداشتی که ازش کردم این بود که آدما چی کاره اس. این پسره چی کاره اس. اول خدا بعدشم همت خودت. همین و همین
کامنت رو اینجا میذارم که همیشه یادم بمونه. شاید هم به درد یکی خورد...
قل إنما أنا بشر مثلکم (سوره کهف آیه 110 - سوره فصلت آیه 6) بگو من فقط بشری مثل شما هستم
در حقیقت آنهایی را که به غیر از الله صدا میزنید بندگانی مثل (خود) شما هستند، پس آنها را صدا بزنید پس باید اجابتتان کنند اگر راست میگویید! (سوره اعراف آیه 194)
و کسانی را که به غیر او صدا میزنید مالک پوست هسته خرمایی هم نیستند اگر آنها را صدا بزنید صدای شما را نمیشنوند و اگر (فرضا) بشنوند اجابتتان نمیکنند و روز قیامت «شرک» شما را انکار میکنند، و هیچکس مانند (خداوند آگاه و) خبیر تو را (از حقایق) باخبر نمیسازد. (سوره فاطر، آیات 13 و 14)
آنهایی را که صدا می زنند، (خودشان) به سوی پروردگارشان «وسیله» میجویند ... و از عذاب او میترسند ... (سوره اسراء آیه 57)
(به مشرکان) بگو کیست که از آسمان و زمین به شما روزی می دهد؟ یا کیست که بر گوش ها و چشم ها مالکیت دارد؟ و کیست که زنده را از مرده و مرده را از زنده بیرون می آورد؟ و کیست که امور را تدبیر می کند؟ خواهند گفت «الله». پس بگو آیا پروا نمیکنید؟! (سوره یونس آیه 31)
این (عذاب جهنم) از آن روی برای شماست که وقتی الله به تنهایی صدا زده میشد کفر می ورزیدید و اگر به او شرک ورزید میشد ایمان می آوردید. (سوره غافر آیه 12)
و (اینکه) اوست که می خنداند و می گریاند و (هم) اوست که می میراند و زنده می کند. (سوره نجم آیات 43 و 44)
قل إنی لا أملک لکم ضرّا ولا رشدا (سوره جن آیه 21) بگو من مالک زیان و خیری برای شما نیستم.
بگو: به شما نمی گویم که خزینه ها و گنجینه های الله نزد من است و غیب (نیز) نمی دانم (سوره انعام آیه 50)
(بگو:) اگر غیب می دانستم از خیر و نفع برای خودم می افزودم و بدی و زیانی به من نمی رسید! (اعراف آیه 188)
تو نمی دانستی کتاب چیست و نه ایمان (چیست) (سوره شوری آیه 52)
ووجدک ضالا فهدی (سوره ضحی آیه 7) و تو را گمراه یافت پس هدایت کرد.
بگو: همانا پروردگارم مرا به راه مستقیم هدایت کرده، دینی استوار که همان آیین ابراهیم حق گرای است، و او از مشرکان نبود. (سوره انعام آیه 161)
بگو من از (میان) پیامبران، (نوظهور، بی سابقه و) بدعتی نبودم و نمی دانم با من و شما چه خواهد شد. (سوره احقاف آیه 9)
فاصبر إن وعد الله حق واستغفر «لذنبک» (سوره غافر آیه 55) پس صبر کن که وعده الله حق است و برای «گناهت» آمرزش بخواه
روزی را که الله پیامبران را (در قیامت) گرد می آورد، پس (الله) می فرماید چه پاسخی به شما داده شد؟ می گویند: ما را دانشی نیست، دانای غیب ها تویی تو. (سوره مائده آیه 109)
(عیسی به الله گفت:) تا وقتى در میانشان بودم بر آنان گواه بودم؛ پس چون روح مرا گرفتى، تو خود بر آنان نگهبان بودى، و تو بر هر چیز گواهى. (سوره مائده آیه 117)
همانا الله اینکه به او شرک ورزیده شود را نمی آمرزد و غیر آن را برای هر کس که بخواهد می آمرزد و هر که به الله شرک بورزد قطعا گناه عظیمی را افترا بسته است. (سوره نساء آیه 48)
و قطعا به تو و کسانی که پیش از تو بودند وحی شده است که اگر شرک بورزی عملت تباه می شود و از زیانکاران خواهی شد. (سوره زمر آیه 65)
وما یؤمن أکثرهم باللّه إلا وهم مشرکون (سوره یوسف آیه 106) و بیشترشان به الله ایمان نمی آورند مگر اینکه (در همان حال) مشرکند.
آیا ما دلیل محکمی برای آنها نازل کردیم که از آنچه به او شرک میورزیدند سخن بگوید؟! (و آن را موجه بشمارد؟!) (سوره روم - آیه 35)
و کیست گمراهتر از آن کس که به غیر خداوند کسی را صدا میزند که تا روز قیامت او را پاسخ نمیدهد و آنها از دعایشان بیخبرند؟ (سوره احقاف - آیه 5)
سوره انعام - آیات ۴۰ تا ۴۳:
بگو: به نظر شما، اگر عذاب خداوند شما را دررسد یا رستاخیز شما را دریابد، اگر راست میگویید، کسی غیر از خداوند را صدا میزنید؟» (نه) بلکه تنها او را صدا میزنید پس اگر بخواهد آنچه را که او را به خاطرش صدا زدهاید برطرف میسازد و آنچه را که شرک میورزید فراموش میکنید. و به یقین، ما به سوی امتهایی که پیش از تو بودند (هشدار دهندههایی،) فرستادیم و آنان را به سختی و ضرر دچار ساختیم باشد که به تضرع به درگاه خداوند در آیند. پس چرا هنگامی که سختیهای ما به آنان رسید تضرع نکردند؟ لیکن دلهایشان قساوت پیدا کرد و شیطان آنچه را انجام میدادند برایشان آراسته کرد.
تسلط او (=شیطان) فقط بر کسانی است که وی را به دوستی میگیرند و بر کسانی که آنها به او (=خداوند) شرک میورزند. (سوره نحل آیه 100) و هر کس از یاد (خداوند) رحمان دل بگرداند، بر او شیطانی میگماریم تا همراه و دمساز وی گردد و مسلماً آنها (=شیاطین) این گروه را از راه (خداوند) باز میدارند و این گروه میپندارند که هدایت یافتهاند، تا زمانی که (در قیامت) نزد ما حاضر شود، میگوید: ای کاش میان من و تو فاصله مشرق و مغرب بود؛ چه بد همنشینی بودی. (سوره زخرف آیات 36 تا 38)
داشتم نفس راحتی میکشیدم بعد امتحان و فکر میکردم که میتونم دمی رو بیاسایم ...
ولی زندگی باز با یه رولر کاستر جدید اومد و تن نحیفم رو انداخت روی چرخ دنده های لعنتیش
خدایا مشکلم رو حل کن
بخیر بگذره این داستان هم
پاس شدم! بدون کاندیشن و شرط و شروط.
مطمن بودم پاس میشم ولی حوصله نداشتم شرط و شروط بذارن و فرصت بدن بگن برو یکی دوماه دیگه باز جلسه بذاریم و اینا. تقریبا همه دوستای دور و برم کاندیشن خورده بودن
خدایا شکرت ...
مرسی از کسایی که برام دعا کردن. هزار برابرش به خودتون برگرده.
پ ن: امتحان کامپ همون امتحان جامع هست به همراه دفاع پروپوزال
پ ن ۲: هم داورا هم یکی از سوپروایزرهای خودم میگفتن این چیزی که تو تحویل دادی پروپوزال نیس درواقع بخشی از تزته.
خدایا شکرت...:)
خیلی وقته ننوشتم
فعلا در حد یه حاضری زدن بنویسم چون حرف ها خیلی زیاده ...
اگر حوصله خوندن حرفای منفی رو ندارید این پست رو رد کنید چون آیینه درون منه و من الان حالم خوب نیس
پس فردا یه ارایه خیلی خیلی مهم دارم
از شدت استرس دارم خفه میشم ولی استرسم برا پس فردا نیس به خاطر مساله دیروزه
دیروز صبح لباس پوشیدم برم لب که به سرم زد یه زنگ بزنم به مارکو و این زنگ زدن همان و انگار آب یخی که روی سر من خالی کردن
همونطوری با لباس افتادم روی مبل. از شدت استرس حالت تهوع داشتم همین الانم دارم. تا شب انقد زار زدم که فقط خدا میدونه. شب زنگ زدم به به دوستم گفتم میشه بیام پیشت خیلی حالم بده. بیچاره نیم ساعت بعدش خودش رو بهم رسوند. انقد پیشش گریه کردم که خدا میدونه. کلی دلداریم داد و گفت تو داری اورتینک میکنی و من خیالم راحته و از این حرفا. اون لحظه دلم میخواست مهربان پیشم بود. دیروز به معنی واقعی کلمه تنهایی و غربت و بی پناهی رو حس کردم. حتی قبلش به الف زنگ زدم. یه کم راهنماییم کرد ولی حسی که همیشه ازش میگرفتم رو نگرفتم چون بازم حس کردم حرف زدنش از روی انجام وظیفه است. وظیفه ایی که خودش برا خودش تعریف کرده. توی حرفاش بویی از مهر و محبت نبود. حتی میخوام بگم که عصبانی هم بود. یه جورایی انگار یه مسیولیتی در قبالم داره که فقط باید اونو انجام بده. بعد چند دقیقه قطع کردم چون حس کردم حرفاش آرومم نمیکنه. حس مزاحم بودن داشتم. به هر دری چنگ میزدم که فقط به یکی پناه برده باشم و اروم هم نمیشدم
یک ساعت مونده به غروب رفتم یه دوش گرفتم و رفتم سر سجاده ام و این بار هم مثل همیشه بهترین رفیقم به دادم رسید. کلی سر نماز پیشش گریه کردم و درد دل. و مثل همیشه بهم گوش داد و قلبم رو اروم کرد. دیگه توکل کردم به خودش.
دیشب هم دوستم پیشم موند. میترسیدم با اون حجم استرسی که تحمل کرده بودم پنیک بشم. ولی خدا خیرش بده حضورش به هر حال یه دلگرمی بود
الانم اومدم لب. نزدیک ظهر داره میشه ولی دلم میخواد تا بوق سگ بمونم تو لب. کاش بتونم کار کنم.
خدایا کمکم کن خودت میدونی چه فشاری روم هست. اولین و اخرین کمک من همیشه خودت بودی و هستی. خودت به سلامت من رو از این گرداب نجات بده. هم پس فردا به خیر بگذره و همه چی همونطوری پیش بره که دلم میخواد و عالی تموم بشه هم این نگرانی اخریم بر طرف بشه و حال دل هممون خوب بشه و مشکلی نباشه
خدایا به فریاد منه خسته ی تنهای غریب برس. یه کاری کن این نگرانی هام برطرف بشه و واقعا هم هیچ مشکل و مساله ایی نباشه. نگرانی های من همه بیخود و بی اساس باشه و حالش خوب باشه و سلامت و خوشحال
خدایا خودمون رو به تو سپردم ای مهربان ترین عالم...
پ ن : الان که فکر میکنم میبینم سگ سیاه افسردگی هم داره رخنه میکنه تو وجودم. البته مشکل اصلی من همیشه اضطراب بوده ولی خب به نظرم اینا دو روی یک سکه هستن. بهترین راه حل درمانش فشار سنگین کاریه و نوشتن و دعا و نیایش و عبادت. حداقل برا من اینا بیشتر از بقیه چیزا کار میکنه. باید تا خرخره باز برم زیر بار کار و درس و اینا. یادم باشه قرص های ویتامین دی و ب رو هم بخورم خیلی کمک میکنه. انقدر هم نرم توی خودم و تنهایی نکشم. دنیا دو روزه پس فردا می افتم میمیرم و پشیمون میشم از این که عمرم اینطوری گذشت. خدایا کمکم کن حال دلم رو خوب کن و مشکلات و نگرانی هام رو برطرف کن به بهترین نحو. به خودت و خانواده ام سلامتی بده و در همه حال همراهم باش. خدایا حال بدم رو به حال خودت خوب کن...
پ ن: هر کسی این پست رو میخونه ممنون میشم که برام دعا کنه
این روزا به شدت عصبی ام. دیشب دعوای بدی با مارکو کردم و بعد از مدتها سرش به شدت داد زدم و البته که بعدش هم خیلی ناراحت شدم خودم هم کلی گریه کردم
مدت خیلی طولانی ایی تحت فشار خیلی زیادی بودم. حتی میتونم بگم کل سال 2024. واقعا سال پر فشار و پر استرسی برام بود. خدا تا آخرش رو برام بخیر کنه
این روزا همش دارم بدو بدو میکنم. اوضاع خیلی مطابق میلم پیش نرفت. در مورد یه سری چیزا چرا شکر خدا حل شد البته بعد این که حسابی دهنم سرویس شد ولی یه سری چیزای دیگه هم پیش اومد که تحت کنترلم نبود. از خودخواهی یه آدمی که یکی از ددلاین هام رو عقب انداخت در حالی که همه چی آماده بود تا زمین خوردن یهوویی تو برف ها و کووید بد موقع که تقریبا 10 روزی زمانم رو گرفت. بدشانسی ایی که سر بلیط گرفتن برام پیش اومد و چقدر حرص که سر اون داستان خوردم. ضررهای مالی خیلی زیاد. در حدی که صفر که چه عرض کنم یه جورایی منفی شدم
مشخص نشدن تاریخ امتحانم در حالی که همه چی اماده بود. اذیت های همکارم و برخورد خیلی بدش اذیت های استادا و دانشگاه و داستان هایی که خوردم و الانم که باز اذیتی که دارم سر مراقب امتحان بودن میشم
که هر کدوم رو اگر بخوام بازش کنم میشه مثنوی هفتاد من
داستان های دیگه هم که جای خود
بازم خداروشکر ...
چی بگم...